به عربی
باسمه تعالي
ترجمه آهنگين درس اول عربي دوم راهنمايي
اَلصِّدقُ وَ الْمَكْر = راستي و نيرنگ
دو مــرد اهـل شهـري بـا هـم رفتنـد سفـري
يكي بـــا مكـر و حيله امـا سـاده ديــگــري
گنجي حـاصل نمودند بــدون هيـچ خطـري
شخص سـاده بـگـفتـا بـه آن شخـص ديگري
مقـداري زان بـرداريم بـاقـي زيـر شـجــري
آن را پنهـان نمـاييـم دور از هــر رهـگذري
مـدتي چون كه بگذشت مكّـار كـرد بـي پدري
بـا وسـوسـهي شيـطـان نه پول گذاشت نه زري
بـاز هم مدتي بگذشت سـاده بـديـد ضــرري
نيـاز بـه پـول پيدا شد آمـــد نــزد ديـگـري
بـا هـم رفتند و ديدند نـه پولي هست نه زري
شخص مكّار زد تهمت بـه آن شخـص ديگري
او هم بسي قسم خورد نـدارد هــيـچ خبـري
نـزد قـاضي كـه رفتند بــگفتنـد از هــر دري
تـا ايـن كـه فرد مكار متـهـم كـرد ديـگـري
قاضي پرسيد : شاهدي داري ؟ گـفتا : شجري
قـاضي تعـجّب بنمود از ايـن چنـيـن خبري
فـردا رسيـد و قـاضي بــا افــراد ديــگــري
رفتـند تا بــگيــرنـد از آن درخــت خـبــري
قاضـي پرسيـد : اي درخت به دور از هر نظري
دزد اموال همـيـن است ؟ يا كه شخص ديگري
قـاضي شنيــد بـه نـاگـاه صدايْ بم و پَكَري
سـارق مال همـين است نه هيچ شخص ديگري
گفتــا هيــزم كنيد جمع دارم فكر و نظري
دور درخت بر افـــروخـت آتش پر خطري
ناگاه شـخصـي شـرمنـده و سيه رو و دربدري
بيرون آمد از آن تو كج و كوله و يه وري
حيله اش بر ملا شد كافي چنين كيفري
آري عزيز چنين است داستان حيله گري
مكر و حيله سر انجام ندارد هيچ ثمري
زيرك و با خدا باش دور از هر افسون گري
شهبـازي ايـن چنين باش گـر پيـرو حيـدري
باسمه تعالي
ترجمه آهنگين درس دوم عربي دوم راهنمايي
هَلْ جَزاءُ الاحْسان الّا الاحْسان = آيا پاداش نيكي جز نيكي كردن است
درجنگلي غزالي آهوي خوش خيالي
كنار رودي برفت نوشد آب زلالي
در سايه درختي آسايش كرد لختي
ناگاه شنيد صدايي كمك مي خواست به سختي
به سمتي كرد نگاهي او ديد چيز سياهي
در آب رود افتاده مفلوك و بي پناهي
گفتا : اي حيّ داور اين شيء ريز پيكر
معلوم نيست چه چيز است كلاغ است يا كبوتر
نزديك كه شد كلاغ بود كلاغي چاق ِ چاق بود
از ترس غرق شدنْ او جسمش هم داغِ داغ بود
چون ديد وضع و حالش بگرفت پرّ و بالش
كلاغ از آب در آمد آسوده شد خيالش
كلاغ با ذوق و زاري با شوق و بي قراري
از ناجي خود ، آهو بنمود سپاس گزاري
رفت و گذشت زماني آهو در يك مكاني
آسوده بود خيالش از هر تير و كماني
از قضا يك صيّادي گذشت از آن وادي
آهو را ديد كمين كرد با اشتياق و شادي
كلاغ با ديدِ تيزش بديد دوست عزيزش
آمد به يادش رود و جسم خيس و مريضش
نظر كرد و زمين ديد صيّاد را در كمين ديد
بهر نجات آهو چاره كار همين ديد
با دقت و هشياري گرفت به منقار سنگي
بر سر آن صيّاد زد آهو را او هشيار كرد
آهو ز دام رها شد تير صيّاد خطا شد
پاداش كار نيكش از زاغ به او عطا شد
آري عزيز چنين است اجر نيكي همين است
هر دست دهي بگيري رسم طبيعت اين است
در اين دنيـاي فاني شهبازي چون مي داني
نيكي سزايش اين است سـعي كـن تا مي تواني
باسمه تعالي
ترجمه آهنگين درس سوم عربي دوم راهنمايي
نَتيجَةُ الْعَمَل = حاصل كار
زمستان است زمستان است هوا پر برف و باران است
ضيافت است و نعمت هم فراوانِ فراوان است
ندا آيد ندا آيد طنينِ يك صدا آيد
بياييد جمله مهمانيد شمارا شير ميزبان است
الاغ ، راهي به مهماني نشاطش را كه مي داني
نِگَر آهوي زيبا را چه خوشحال و چه شاداب است
كبوتر بين چه خوشحال است فضا زير پر و بال است
زرافه هم در آن گوشه ز جمع جيره خواران است
كلاغ ، قارقار كنان آيد ببين جغد همچو جان آيد
دراين گوشه روباه هم روان دنبال ياران است
ببين گرگِ گرسنه را ندارد ترسِ دشنه را
روان است سوي مهماني سراپا خيسِ باران است
رسيدند چون به وعده گاه جميعاً ، جمع در يك جا
كنار شير روباه و الاغ از گوش درازانند
رسيدند جمله ميهمانان در اين جنگل به پاي خوان
چراغ سفره هم اكنون بسانِ شمسْ تابان است
چه رسم است اين ، چه آيين است نگر خرج را چه سنگين است
بگفت روباه خدايا چه غذا عالي فراوان است
همه خوشحال ، همه شنگول هم آن ميهمان و هم ميزبان
همه شاد در كنار هم گهي بلبل غزل خوان است
بلند شد آن يكي اين سان به شير شد آفرين گويان
يكي گفتا كه الحق شير سزاوار است كه سلطان است
چو روباه اين سخن بشنيد بسي او را كه غافل ديد
به او گفت در چه فكري تو بدان اين را كه جهلي تو
چنين نعمت ، گرانمايه كه افكنده است به ما سايه
براي عـاقـل و پـركار در اين دنيا فراوان است
درون خـانـهي زنبور موش و همچنين آن مور
غذاها درچنين فصلي فـراوانِ فـراوان است
به لطف ايـزد منّـان همان او داور سبحـان
بـراي اهل كار ، نعمت چو ريگ اندر بيابان است
در آخـر اين چنين رازي قبول بنـما ز شهبـازي
باسمه تعالي
ترجمه آهنگين درس چهارم عربي دوم راهنمايي
الْحَريق = آتش سوزي
بشنو عزيزم اين سخن پرهيز كن از رنج و محن
گوش كن دمي اين داستان تو نكته ها از آن بخوان
حرف وليّت گوش كن شهد اطاعت نوش كن
جز امر او راهي مــرو با جان و دل حرفش شنو
سلمان بود و خواهرش اندر كنارش مادرش
مادر چنين گفتا سخن آهاي آهاي جانان من
من مي روم دنبال كار كارهاي ديگر واگذار
فكري نيايد در سرت درست بخوان با خواهرت
مادر پي آن كار گرفت از سلمان اقرار گرفت
چون كه برون شد مادرش فكري چنين زد بر سرش
بنمود نگاه دور و بَرَش گفت به سميه خواهرش
گفت اي سميه خواهرم اكنون كه رفته مادرم
كارهاي ديگر واگذار بنما كمك ، كبريت بيار
او قصد آزمايش را نمود جعبهي كبريت را گشود
آري چنين كار ابلهي است پايان آن هم ، ديدني است
بله چنين شد ماجرا آتش گرفت آن يك سرا
با اين كار پر خطر آمد بر آن ها اين ضرر
خانه سراسر دود شد هرچه كه بود نابود شد
مادر كه برگشت و بدبد آه جگـــر سوزي كشيد
چند لحظه بعد بابا رسيد حيران بشد چون خانه ديد
آري چنين شد ماجرا غمگين شدند آن بچه ها
چون ماجرا آن سان گذشت مشكل بر آن سلمان گذشت
كابوسِ خوابِ بچه ها بيـدار بنمـود اولـيــاء
او نادم است با خواهرش زان وضع كه آمد بر سرش
بس نگران در اضطراب كابوس ها ديدند به خواب
با عقل و فكرت اي عزيز انديشه كن منما ستيز
دست از تعدّي ها بشوي آبي كه رفت نايد به جوي
در ابتدا انديشه كن فكرِ اساس و ريشه كن
شهبـازي اين سان گويدت راه تـكامـل پويدت
باسمه تعالي
ترجمه آهنگين درس پنجم عربي دوم راهنمايي
أيْنَ الرِّسالة ؟ = نامه كجاست ؟
گر تو از اهل منطق يا برهان و دليلي عبرت بگير تو از حكايت جليلي
با نظم خاصي ايزد جهان را آفريده از او سفارش هايي در اين خصوص رسيده
اي عاقل و خردمند ، از بي نظمي بپرهيز بهر انجام اين كار ، با همّتت به پا خيز
آري آقا جليلي نشسته پشت ميزش بر روي ميز ، تل انبار اساس خرد و ريزش
او بي نظم و شلخته گاهي فراموش كار است بي نظم و بي تحمّل بي آرام و بي قرار است
گم كرد جليلي روزي نامهاي محرمانه در جست و جوي نامه زنگي هم زد به خانه
بسيار گشت و ليكن از آن بنود آثاري خسته و دلشكسته آمد نشست كناري
لختي نشست و آمد توي اتاق همكار با خواهش فراوان با التماس بسيار
گفت اي همكار خوبم نامهي رئيس نزد توست دور از مزاح و شوخي جوابي بده درست
با لبخندي جواب داد به او دوست عزيزش بعد هم با لحن شوخي پاس داد سراغ ميزش
آمد سراغ ميزش با يأس و نا اميدي به ظنّ خود جليلي شتر ديدي نديدي
از دوستان ديگر باز هم از آن نامه بپرسيد ولي جواب منفي از جمع آن ها شنيد
گرديد اتاقْ خانم ها و همچنين آقايان بي هيچ نتيجه خسته آمد نشست پريشان
جمله گفتند جليلي ! باز هم كردي فراموش ؟ خودت مقصّر هستي در حفظ نامه بكوش
آخر گفت اي خدايا نامه بده به دستم ديگر اعصاب ندارم بنگر كه خسته هستم
خسته كه شد به ناچار آمد توي اتاقش خيره بشد به يك جا با چشمان چو زاغش
خيره كه شد به يك سو با آن چشمان تيزش چشمش افتاد به نامه يك گوشه روي ميزش
بر روي ميز كارش همين كه نامه را ديد فريادي زد ز شادي در پوست خود نگنجيد
آري نامه پيدا كرد با زحمت و مرارت با خردي اعصاب با صد جوش و حرارت
رنج و مرارت ايشان از بي نظمي او بود پس بي نظمي عزيزم هرگز ندارد هيچ سود
پس اي عزيز جانم بانظم و با خدا باش از بي نظمي هميشه هم دور و هم جدا باش
اين سان اگر كني تو در زندگي قبولي ورنه در رنج و آزار هم مات و هم ملولي
شهبـازي هـم در آخـر گويد پروردگارم در اين خصوص توقّـع از الطـاف تو دارم
باسمه تعالي
ترجمه آهنگين درس ششم عربي دوم راهنمايي
المُهِمَّةُ السِّرّيَّـةُ = مأموريت مخفي
ايران هميشه هست وبوده كنام شيران بشنو تو اين حكايت از جنگ و از دليران
رزمنده ي انقلابي ، چنين كند حكايت از الطاف الله ، از مهر و از عنايت
يك نامه ي محرمانه فرمانده داد بدستم گفتا بگير اين نامه ، رزمنده ي حق پرستم
بعد از خدا اميدم باشد به تو عزيزم وضع دشمن بدانم وانگه برنامه ريزم
كردم اطاعت امر ، راهي شدم شبانه سعيم انجام متن نامه ي محرمانه
آري شبانه رفتم به منطقه رسيدم اندر سكوت ناگه صدايي من شنيدم
در پشت يك درختي خود را پنهان نمودم در دل آن تاريكي چشمانم را گشودم
يك سايه اي بديدم در بين آن درختان با احتياط كامل با اتّـكـا به قـرآن
نزديك شدم به سايه گفتم الله اكبر او را اسير نمودم با لطف حيّ داور
لوله سلاح خويش را به سوي او گشودم در يك طرفة العيني اورا اسير نمودم
وقتي اسير گرفتم ناگه خنديد به كارم خنديد و گفت برادر من ايراني تبارم
آگاه باش اي برادر من هم ايراني هستم مانند تو اي عزيز جان من هم رزمنده هستم
با هم رفتيم شبانه به صخره اي رسيديم بر روي آن نشستيم چند لحظه آرميديم
آنجا به سوي دشمن چون نيك نظر نموديم اندر شناخت زِ دشمن گوي سبقت ربوديم
ديديم تعداد دشمن خيلي خيلي زياد است آن مطلبي كه خواسته ي فرمانده ستاد است
اطلاع كسب نموديم خواستيم رجوع نماييم تا راز خود براي فرمانده بازگشاييم
در بين راه ناگه يك سگي حمله ور شد از پارس آن سگ ، دشمن هم با خبر شد
با سرعت عجيبي پا به گريز نهاديم از ترس تير دشمن چند باري هم فتاديم
دربين راه ز دشمن اسيري هم گرفتيم آهسته به عربي با او سخن ها گفتيم
وقتي اسير گرفتيم دست هاي او را بستيم با لطف حقّ در آن شب از تير دشمن جستيم
چون به محلّ سنگر ، نيروي خود رسيديم يك نفس عميقي از تـه دل كشيديم
وارد شديم به سنگر ، فرمانده بود بيدار او مشغول نماز بود با اشك چشم بسيار
وقتي مارا نگاه كرد خوشحال گشت و خندان ما نيز شاكر گشتيم از لطف و مهر يزدان
بسيار دعا نموديم با شوق و ذوق و زاري از عمق دل ز خالق كرديم سپاسگزاري
شهبازي هم دعا گو براي حفظ ايران محفوظ بماند از مكر ، اين آشيان شيران
سلام و سپاسی بی منتها تقدیم می کنم از اعماق وجود بر استان کبریایی حضرت دوست